نجم الدين ابو الرجاء قمى
242
تاريخ الوزراء ( فارسى )
بشارت نظر او جانفشان آمدند . سنجاب شب و قاقم روز گشت جهانيان را آسايش داد ، دست همگنان در زير سنگ او آمد . سواد خط او بياض روزگار شد . احوال ديوان انشاء بر اين جمله است كه . . . نمىآيد . چون گل فضل تاج الدين ابو اسمعيل پژمرد ، و دست چرخ چراغ او فرونشاند ، ( 211 ر ) و سر او در چنبر مرگ آمد ؛ ديوان انشاء به اجل ظهير الدين ابو الفضل ، پسرزادهء افضل الدين حسن بن فادار قمى ، تكيهگاه فضل و علم شد . جهانيان مدتى را مديد چشم به راه و گوش به در بودند ، تا چنان گوهرى تاج او را بيارايد ، و كلاه اقبال بر تارك سر ايشان نهد . در اين عهد ذو فنونتر ازو نيست ، از خاندان علم بيرون آمده ، و در آشيان فضل تربيت يافته . چنان كه خورشيد جهان را روشن كند ، خط او چشمها روشن گرداند و عالم افروزد . اين دو بيت شعر جد او افضل الدين حسن فادار است ، شعر : طلاقة لم يعقبها ندى * كبارق لاح و لم يمطر او كحلاف شق نواره * فانتثر النور و لم يثمر اين دو بيت شعر ظهير الدين ابو الفضل است ، شعر : رمانى فاصمانى فلم يدر ناظرى * صديق صدوق كنت حارسه ارمى حبانى خل كنت احسب انه * أبر و اوفى بى من الاب و الام ( 211 پ ) شهاب الدين عبد الجليل در وقت حيات تاج الدين ابو اسماعيل هم منشى بود ، و ميان هر دو مصاحبت و مرافقت تمام . شهاب الدين مدتى مديد به خراسان طويلهء در برگردن روزگار مىبست ، و يارهء محاسن در دست جهان مىكرد . چون سلطان سنجر را نكبت